مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
249
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پيراهن و شلوار خفته . محمود به او گفت : با تو اين كارها كه كرده و ترا بدين حالت كه انداخت ؟ علاء الدين گفت : بدويان ، مرا بدينروز نشاندند . محمود بلخى گفت : اى فرزند ، همه مال و چارپايان ، ترا فدا شوند . تو ملول مباش . زود ز پى آرام پديد آيد آشوب * زود از پى آشوب پديد آيد آرام و لكن اى فرزند ، فرود آى و هراس مكن و باك مدار . پس علاء الدين فرود آمد . محمود بلخى او را بر استرى بنشاند و هميرفتند تا به شهر بغداد برسيدند و در خانه محمود بلخى فرود آمدند . محمود ، علاء الدين را برفتن گرمابه بفرمود . علاء الدين بگرمابه رفته و در موقع بيرون آمدن چون محمود را مرد فاسقى ميدانست ، بنزد او نرفت و از گرمابه بدرآمده ، هميرفت و در تاريكى شب نميدانست كه بكدام سو رود . كه ناگاه بدر مسجدى برسيد . بدهليز مسجد آمده ، در آنجا سكون يافت و بهر سوى نظاره ميكرد . پرتوى ديد كه همىآيد . چون نيك نظر كرد ، ديد كه فانوس در دست دو غلام و دو بازرگان از پى ايشان همىآيند . كه يكى از ايشان مرديست خوشسيما و نيكوروى و ديگرى جوانى است سروقد گلعذار . پس علاء الدين شنيد كه آن جوان با بازرگان گفت : اى عم ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه دختر عم من به من رد بكن . بازرگان گفت : بارها من ترا نهى كردم و تو نپذيرفتى و بطلاق سوگند خوردى . چون بازرگان اين بگفت ، بدست راست خود ملتفت گشته ، پسرى ديد كه در زاويهء مسجد نشسته و بقرص قمر همىماند . او را سلام داد و او رد سلام كرد . به او گفت : اى پسر ، تو كيستى ؟ گفت : من علاء الدين بن شمس الدين شاه بندر بازرگانان مصر هستم و از پدر ، سرمايه خواهش كردم . پنجاه بار متاع گرانقيمت از براى من برسم سرمايه مهيا كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .